تبلیغات
کودکانه - مطالبی برای کودکان.....


ساعت ساعت ساعت فلش



Admin Logo
themebox Logo



تاریخ:چهارشنبه 28 دی 1390-03:55 ب.ظ

نویسنده :هاشم چلمقانی

مطالبی برای کودکان.....




  • پرسیدن قدرت است!
  • چرا رنگ آسمان آبی است؟ چرا رنگ همین آسمان در طول روز و شب متفاوت می شود؟ آیا واقعاً ابرها سفید هستند؟ چرا باید راستگو باشیم؟

  • گردنبند گل گلی
  • خانم خرسه و آقاخرسه با دختر کوچولوی تپل مپلشان خرس گل گلی ،توی یک خانه ی بزرگ زندگی می کردند.آنها خانواده ی شاد و مهربانی بودند

  • این گونه سخن گفتن!
  • می گویند کبک ها، بنا به غریزه ی درونی، در هنگام احساس خطر یا رودر رو شدن با دشمن، به شکل ناگهانی، خود را درون برف فرو می کنند که دشمن آن ها را نمی بیند

  • اربعین حسینی
  • صدای سنج، صدای زنجیر، صدای نوحه. مگه چه خبر شده بچه ها؟ باز هم همه جا سیاه پوش شده بچه ها.

  • بستنی آسمونی
  • کاش آسمون، تو جایخیش یه بسته هم شیکر می ذاشت یه ذره شیر یا خامه هم اون بالاها نگه می داشت...

  • روباه مریض و گنجشک زرنگ
  • یكی بود یكی نبود. در یك جنگل كوچك و دور افتاده حیوانات زیادی زندگی می‌كردند. خانم گنجشكه بتازگی 2تا جوجه كوچولویش را از تخم بیرون آورده بود

  • یک فکر خوب
  • زنگ تفریح كه خورد سارا و مریم مثل بقیه همكلاسی‌ها از كلاس بیرون آمدند و به طرف حیاط مدرسه رفتند. آنها باهم قرار گذاشته بودند كه یكراست به بوفه بروند و برای خودشان خوراكی بخرند

  • موش کوچولو و آینه
  • یک روز موش کوچولویی در میان باغ بزرگی می گشت و بازی می کرد که صدایی شنید:میو میو.موش کوچولو خیلی ترسید.پشت بوته ای پنهان شد

  • خنده بازار
  • از فرید می پرسند: سخت ترین کاری که در زندگی ات می کنی چیست؟ می گویند: پر کردن نمکدان.

  • یک ماشین قدیمی
  • دیروز با مامان جوون رفته بودیم خیابون ماشینهای جورواجور اونجا دیدم فراوون

  • دشمن در شهر مورچه ها
  • توی شهر مورچه ها همه چیز مرتب و منظم بود.همه ی مورچه ها دانه جمع می کردند و به انبارها می بردند تا برای فصل زمستان به اندازه ی کافی غذا داشته باشند

  • کتاب بد اخلاق من
  • یه کتاب با جلد سبز رنگ داشتم که روی زمین افتاده بود. اونو برداشتم و توی کتابخونه گذاشتم اما کتابم خیلی بد اخلاق شده بود

  • مورچه توانا
  • می رود به هر جایی دانه در دهان دارد مثل نقطه ای ریز است زنده است و جان دارد

  • شوخی‌های بابای خسته
  • بابا دلش نمی خواست قصه بگه آخه خسته بود و خوابش میومد. اما مانی کوچولو پیله کرده بود که قصه بگو قصه بگو .بابا گفت یکی نبود یکی بود

  • لطیفه‌های بانمک
  • روزی پسری از پدرش پرسید: پدر جان اگر گفتی قوی ترین حیوان کدام است؟ پدر گفت: مورچه؛ چون یک روز مورچه ای داخل پریز برق رفت. من خواستم او را بیرون بیاورم. چنان لگدی به من زد که چند متر پرت شدم.

  • ماشین من
  • ماشین من جا ماند زیر درخت بید از پنجره دیدم نوری از آن تابید

  • پیک نیک میکروبها
  • مدتی بود که چندتا میکروب قلدر و زورگو رفته بودن پیک نیک ، یه پیک نیک عجیب و غریب .آخه اونا درست رفته بودن توی دهان مانی کوچولو و وسط دندوناش جا خوش کرده بودند

  • پلیس جنگل
  • اردکها هر وقت دلشون می خواست می پریدند توی آب برکه ،و آب رو کثیف و گل آلود می کردند و به حق بقیه ی حیوونا که می خواستن آب بخورن اهمیت نمی دادن

  • لطیفه های عمو خندون
  • مردی به مغازه ای می رود. و می گوید: آقا چرا ماهی دودی نمی آورید؟ فروشنده می گوید: چون مغازه ی ما دودکش ندارد

  • شنل قرمزی را گرگ نخورده است
  • ظهر بود و خورشید کم کم داشت به نوک بلندترین درخت جنگل می رسید. شنل قرمزی، شنل قرمزش را آویزان کرده بود به شاخه ی درخت سیب

  • شعر روزهای هفته
  • هفت تا پرنده با هم تو لونه ای نشستند مثل روزهای هفته هر یک به رنگی هستند شنبه به رنگ پائیز همیشه زرد رنگه یکشنبه رنگ سبزه مثل چمن قشنگه...

  • لطیفه های نخودی
  • احمد: شنیدی که محمود را گرفتند؟ اصغر: نه، برای چی؟ احمد: آخه داشت می افتاد

  • آپارتمان حیوانات
  • توی جنگل سبز یه درخت کاج بود که از همه ی درختهای جنگل بلندتر و زیباتر بود .این درخت در جایی قرار داشت که از روی شاخه هاش همه ی جنگل و درختای سر سبزش دیده می شدند

  • اژدهایی در تاریکی
  • یه شهر بود که خیلی قدیمی بود .توی اون شهر یه چیز عجیبی وجود داشت که باعث وحشت مردم می شد.به خاطر همین زندگی کردن تو اون شهر خیلی سخت و خطر ناک بود

  • گریه گل
  • دیدم گلی را در باغ زیبا گفتم بچینم از بین گل ها

  • امثال و حکم
  • توضیح: این مثل اشاره به یکی از گفته های پیامبراکرم (صلی الله علیه واله وسلم) دارد، که فرمودند: «المومن لا یلسع من حجرٍ مرّتین» یعنی مومن از یک سوراخ، دوبار گزیده نمی شود. این جمله پیامبر، در زبان عربی ضرب المثل شده است...

  • بزغاله خجالتی
  • توی یه گله بز ،یه بزغاله خچالتی بود که خیلی آروم و سر به زیر بود .وقتی همه بزغاله ها بازی و سر و صدا راه می انداختند اون فقط یه گوشه می ایستاد و نگاه می کرد

  • سینه زنی قشنگه
  • دیشب یه سربند سبز بابام رو پیشونیم بست که روش نوشته بودند آقای من حسین است

  • عادت بد
  • شب ها بعد از شام، چند تا از حیوانات علفزار یک گوشه دور هم جمع می شدند. آن قدر از این و آن می گفتند تا وقت بگذرد و خوابشان بگیرد. بعد هر كدام راه خانه اش را می گرفت، می رفت و می خوابید. فردا شب، همان ساعت برمی گشت، همان جا

  • روزی روزگاری
  • فرشته ی کوچک، پیش فرشته ی بزرگ رفت و گفت: امروز روز عاشورا است، مگر نه؟ فرشته ی بزرگ سر تکان داد و چشمانش پر از اشک شد

  • محرم یعنی عشق
  • محرم اولین و یکی از چهار ماه قمری ست که حتی زمان جاهلیت هم حرمت داشته و و هیچ قبیله ای در آن جنگ و خونریزی نمی کرده است. محرم ماه مظلومیت اسلام و خاندان رسول خداست

  • هزار کیلومتر امید
  • دوازدهم آذر، روز جهانی معلولان است. این روز به نشانه ی احترام به تلاش خستگی ناپذیر آن ها برای بهتر زندگی کردن، نامگذاری شده است.

  • خواب خرگوشی
  • پرواز دور لانه خیلی زیبا بود. کلاغک اجازه داشت فقط دور لانه پرواز کند تا مادر از لانه ،هوای او را داشته باشد. کلاغک از پرواز خسته نمی شد. مادر توی لانه نشسته بود تا از پنجره های لانه پرواز دخترش را تماشا کند. از بس سرش را چرخانده بود،حالش به هم می خورد

  • بوی محرم
  • غربت و غم می باره از آسمون قد تموم دونه های بارون تو کوچه ها بوی محرم می یاد ادور دورا حضرت آدم می یاد

  • یك نمره بد!
  • آن روز قرار بود خانم معلم، نمره‌های امتحان درس ریاضی را كه جلسه قبل از بچه‌ها گرفته بود، اعلام كند. كسانی كه خوب امتحان داده بودند، اصلا ترسی نداشتند و دلشان می‌خواست هرچه زودتر نمره‌های خود را بفهمند؛ اما بچه‌هایی كه ورقه‌شان را بد نوشته بودند...

  • مثل های ایرانی
  • مشک ماده معطری است که در کیسه ای کوچک و زیر شکم آهوی نر قرار دارد. مشک تازه، ماده ای روغنی، معطر و قهوه ای رنگ است. خشک شده آن سخت و شکننده ورنگش قهوه ای تیره مایل به سیاه می شود و بوی تندی دارد

  • روضه خوانی
  • در خانه ما بود دیشب یک بار دیگر روضه خوانی البتّه این را هم بگویم هم روضه و هم میهمانی

  • ماجرای تپلک و زیرک
  • توی جنگل سبز، یک مدرسه بود. در آن مدرسه حیوانات زیادی درس می خواندند. بچه های آهو، خرگوش، روباه، شغال، میمون، موش، فیل، طاووس،عقاب،کلاغ،کبوتر،هدهد و چندتا حیوان و پرنده ی دیگر هم بودند. خانم جغد، معلم خیلی خوبی بود

  • جمع و تفریق
  • بزغاله ی زنگوله پا جرینگ جرینگ صدا کرد یواشکی از لای در نگاه به قدقدا کرد...

  • بیماری سارا
  • سارا و سعید خواهر و برادرند. پدر آنها یك باغ میوه دارد و هر سال تابستان همه خانواده با هم به باغ می‌روند تا به پدرشان كمك كنند. سارا و سعید با هم مسابقه می‌گذاشتند كه چه كسی میوه چند درخت را می‌چیند و همیشه سارا برنده می‌شد...

  • بگو و بخند
  • مشتری: آ قای تعمیرکار! چرا دیروز نیامدید زنگ در خانه ی ما را درست کنید؟ تعمیرکار: من آمدم، ولی هر چه زنگ زدم کسی در را باز نکرد....

  • لامپ چاق و پرخور
  • آقای لامپ چاق و پر خور آن بالا وسط اتاق آویزان بود و داشت برای خودش انرژی مصرف می کرد و خوش می گذراند. او تا می توانست برق می خورد

  • کلاس گل ها
  • به به! عجب کلاسی! اسم همه، اسم گل رز کوچولو در جلو نشسته پیش سنبل

  • خشمگین نشو
  • مرد بادیه نشین وارد شهر مدینه شد. سر راه، اول سر یک چاه رفت و کمی آب نوشید. بعد صورت خود را شست و لباس هایش را مرتب کرد و دوباره به راه افتاد. او با عشق زیاد به در خانه ی حضرت محمد (ص) رفت. در زد و پا به خانه ی او گذاشت

  • دو تا دست
  • هوا گرم بود. حاجی ها سور بر اسب و شتر از مکه بر می گشتند در کنار برکه خم پیامبر ایستاد

  • آیینه ی مادربزرگ
  • پروانه داشت با مادربزرگ بازی می کرد. پاورچین پاورچین به طرف مبل رفت. مادربزرگ، پشت مبل قایم شده بود. یک مرتبه بیرون پرید و گفت: دالی