تبلیغات
کودکانه - داستان.....


ساعت ساعت ساعت فلش



Admin Logo
themebox Logo



تاریخ:چهارشنبه 28 دی 1390-03:32 ب.ظ

نویسنده :هاشم چلمقانی

داستان.....

جادوگر پشیمان

به نام خدا جادوگر پشیمان

یکی بود یکی نبود در زمانهای خیلی دور، در سرزمین دیوها ،جادوگرجوانی زندگی می کرد که در جادوگری استاد بود وقدرت زیادی داشت. دیوها از او راضی بودند، چون تمام کارهای آنها را با سحر و جادو، خیلی سریع انجام می داد وکاری نبود که جادوگر نتوانسته باشدآنرا انجام دهد. دیوها موجوداتی زشت و وحشتناک بودند و با دزدی و چپاول اموال آدمهای ضعیف و بیچاره ، راحت زندگی می کردند. جادوگرقصه ی ما، با بچه ها دشمن بود وآنها را دوست نداشت و همیشه به آزاردادن آنها فکر می کرد.یک روز رییس دیوها از جادوگر خواست که برای سرگرم کردن بچه دیوها فکری بکند.جادوگر که به بچه های آدمها حسودی می کرد وآرزوداشت هرطور شده بچه ها را بترساند و آزارشان دهد، فکری کرد و جادوی خطرناکی به کار برد. او خودش را به شکل هنرپیشه ی دوره گردی در آورد و به شهری رفت که مردمی شاد و ثروتمند داشت. بیشتر مردم این شهر بازرگان بودند و با مردم شهرهای مختلف دنیا داد و ستد داشتند.آنها با صید مروارید و استخراج معادن ، توانسته بودند ثروتمند شوند. برای همین زندگی خوبی داشتند. فرزندانشان هم در ناز و نعمت به سر می بردند؛ آنها بهترین اسباب بازیها را داشتند وبهترین غذاها را می خوردند و شاد و سرحال و زیبا بودند. جادوگر در میدان بزرگ شهر ایستاد و سازدهنی زد. صدای سازخوش آهنگش به گوش مردم شهر رسید. آنها فهمیدند که بازیگری آمده و می خواهد نمایش بدهد. همه در میدان جمع شدند و جادوگر با نمایشهای جذاب خود آنها را سرگرم کرد. او حیوانات مختلفی را در برابر چشم مردم ظاهر می کرد و آنها را وادار به انجام حرکات شیرین و بامزه می نمود تا مردم بخندند و لذت ببرند.

نوشته شده بوسیله : مهری طهماسبی دهکردی در ساعت ۵:۲۱ ق.ظ | تاریخ : ۱۸ دی ۱۳۹۰

ننه صنوبر را یادتان می آید؟همان پیرزنی که کنار خیابان نقاشی های کودکانه می کشید؟حالا یک نمایشگاه نقاشی از آثار ننه صنوبر در نگارخانه ی نهاوند برپاست و تا ۲۲ دی هم ادامه دارد.این هم اطلاعیه ی این نمایشگاه:



نگارخانه «نهاوند» میزبان آثار نقاشی «ننه صنوبر»
نگارخانة «نهاوند» از ۱۶ دی آثار نقاشی «ننه صنوبر» هنرمند خودآموخته را به نمایش می‌گذارد.نمایشگاه آثار این هنرمند نقاش خـودآمـوخته که بـا همکاری سیمای جمهوری اسلامی ایران در این نگارخانه به نمایش در می‌آید تا ۲۲ دی ادامه خواهد داشت و علاقه‌مندان می‌توانند از ساعت ۱۳ تا ۱۹ از این آثار در نگارخانه نهاوند در بلوار میرداماد، بالاتر از ایستگاه مترو، شماره ۲۱۴ دیدن کنند.

 *************************************************************

ما نگرانیم که کودک در آینده چه سرنوشتی پیدا می کند، اما فراموش می کنیم که او موجودی است که امروز هم وجود دارد.(استاشیا توشر)




به نام خدا

روزی بود و روزگاری. در دیاری پادشاهی زندگی می کرد . روزی از راهی می گذشت و هیزم شکنی را دید.

پادشاه به هیزم شکن گفت داری چه کار می کنی؟

گفت:  در حال شکستن هیزم هستم برای به دست آوردن مخارج زندگیم.

هیزم شکن به پادشاه گفت: شما در حال انجام چه کاری هستی؟

پادشاه گفت :در حال پادشاهی.

هیزم شکن مودبانه در پاسخ گفت: تا کی می خواهی به پادشاهی ادامه بدهی؟ آخر روزی به پایان خواهد رسید. بهتر است کاری را یاد بگیری و همیشه متکی به مردم نباشی.

 

پادشاه از هیزم شکن جدا شد و به راه خود ادامه داد و به حرف های هیزم شکن خوب فکر کرد و از روز بعد شروع کرد به یاد گرفتن حرفه های مختلف.

تا این که روزی در راهی گرفتار دزدان و راهزنان شد و او را به اسارت بردند و هرچه همراه داشت از او گرفتند و خواستند که او را بکشند.

اما پادشاه گفت مرا نکشید و به من مجال دهید من می توانم برایتان کار کنم دزد ها از او پرسیدند چه کاری می توانی انجام دهی؟

پادشاه گفت: در قالی بافی مهارت دارم.

دزدان وسایل مورد نیاز را در اختیار پادشاه قرار دادند و او شروع به قالی بافی کرد.

روز ها پشت سر هم می گذشت و پادشاه مشغول قالی بافی بود و هیچ یک از خانواده ی او هم از محل اسارتش خبر نداشت تا به کمکش بیایند.

بعد گذشت چند ماه پادشاه توانست قالی را ببافد او با زیرکی نشانی محل اختفای خود را بر روی قالی نوشته بود.

قالی را به دست دزدان داد و گفت این را اگر به قصر پادشاه ببرید با قیمت خوبی از شما می خرند.

دزدان که سواد نداشتند نوشته های روی قالی را بخوانند قالی را به قصر برده و فروختند.

همسر پادشاه وقتی قالی را نگاه کرد فهمید که شوهرش را کجا پنهان کرده اند و سربازان فراوانی را به سوی محل فرستاد و پادشاه را نجات دادند.

پس از آزادی پادشاه به یاد هیزم شکن افتاد که عمل کردن به نصیحت او باعث شده بود زندگیش نجات پیدا کند.

هیزم شکن گفته بود: از فکر خود استفاده کن نه از زور بازوی دیگران.


به نام خدا

روی یک میز،دوتا مقوا بودند یکی سفید یکی سیاه.دوتا مداد هم بودند یکی سفید یکی سیاه.مداد سفید روی مقوای سیاه عکس یک کبوتر را کشید.مدادسیاه روی مقوای سفید عکس یک کلاغ را کشید.کبوتر از مقوا جدا شد و روی میز نشست.کلاغ از مقوا جدا شد و کنار کبوتر نشست.کلاغ و کبوتر با هم دوست شدند.آنها با هم در آسمان به  پرواز درآمدند.بالا و بالاتر رفتند .مدادها از روی زمین به آنها نگاه کردند.آنها در آسمان آبی دو نقطه می دیدند: یک نقطه سفید  و یک نقطه ی سیاه.

 

     




انرژی

به نام خدا

بچه های عزیز، شما در مورد انرژی چه می دانید؟ شاید در مورد آن در کتاب های درسی خوانده  باشید و چیزهایی بدانید اما یک سایت هست که در آن مطالب مفیدی برای شما  بچه ها در مورد انرژی نوشته شده است و آن سایت شرکت ملی نفت ایران، سازمان بهینه سازی مصرف سوخت است.

در آن می خوانیم:

 انرژی چیست؟
انرژی توانایی انجام کار است. یعنی ‌اگر انرژی نباشد کاری انجام نخواهد شد. اتومبیل حرکت نخواهد کرد، لامپ روشن نخواهد شد و حتی شما قادر به حرکت دادن دست یا سرتان نخواهید بود. پس انرژی مهم و با ارزش است.

انواع انرژی های گوناگون
انرژی انواع گوناکونی دارد. انرژی گرمایی، انرژی نورانی، انرژی مکانیکی، انرژی الکتریکی، انرژی شیمیایی و انرژی هسته‌ای. همه‌ی این انرژی‌ها در دو شکل پتانسیل (ذخیره شده) و جنبشی(انجام کار) در طبیعت وجود دارند. بگذارید برای‌تان مثالی بزنم تا بیشتر متوجه شوید، مثلاً وقتی شما غذای دلخواه‌تان را می‌خورید، انرژی شیمیایی که داخل غذا به شکل انرژی پتانسیل ذخیره شده به بدن شما منتقل می‌شود. درآنجا انرژی شیمیایی آزاد شده و به شما کمک می‌کند ضربه محکمی به توپ بزنید و آن را وارد دروازه‌ی حریف کنید. حال خود بگویید، این گل را باید به حساب انرژی نوشت یا به حساب شما؟!

حال که متوجه شدید انرژی به صورت‌های گوناگون در منابع انرژی(مثلاً غذا) ذخیره می‌شود، این را هم بدانید که این منابع در طبیعت به دو گونه یافت می‌شوند:

۱– منابع قابل تجدید(تجدید شدنی)
۲– منابع غیر قابل تجدید(تجدید نشدنی)

و داستان های جالبی هم هست که خودتان باید بببینید و بخوانید تا به دانسته هایتان افزوده شود.شخصیت اصلی این داستان ها،دایناست که با او آشنا خواهید شد.

 


دو تانبات برای محمد

به نام خدا

 ساعت دو و نیم بعدازظهر بود.محمد پشت کامپیوتر نشسته بود و بازی می کرد.همین که بازی به آخر می رسید،بازی دیگری را شروع می کرد.اما وقتی صدای زنگ در را شنید،ازجایش برخاست و در را باز کرد.پدرش بود که از سرِ کار برمی گشت.محمد سلام کرد.پدر با مهربانی جوابش را داد و وارد آپارتمان شد.مادرش که در آشپزخانه مشغول آماده کردن ناهار پدربود،گفت:«سلام خسته نباشی.»پدر جواب سلام مادر را داد،لباسهایش را عوض کرد،دست و صورتش را شست و رفت توی آشپزخانه سر میز نشست.مادر به او گفت:«محمد از وقتی آمده و ناهارش راخورده، فقط با کامپیوتر بازی کرده.هرچه می گویم بچه جان کمتر بازی کن،چشم هایت درد می گیرند،گوش نمی کند.کاش این بچه گوش ِ شنوا داشت!»

پدر صدازد:«محمدجان،لطفاً کیف مرا بیاور.»

یک خبر خوب

محدثه امینیان از مرکز گزوبرخوار جایزه ویژه مسابقه محیط زیست ژاپن را ازآن خود کرد

  
 

محدثه امینیان دختر ۸ ساله اصفهانی از شهرستان گزبرخوار  جایزه اول دوازدهمین مسابقه‌ی بین‌المللی نقاشی محیط زیست ژاپن((JQA را از آن خود کرد.

به گزارش روابط عمومی کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان، محدثه‌ امینیان نام این دختر ۸ ساله ایرانی است که در نقاشی خود فضایی زیبا از یک باغ سنتی را با عناصری جذاب و دیدنی به تصویر کشیده است.
فضای شاد و پر جاذبه‌ی این نقاشی رنگارنگ، مملو از عناصری است که چشمان هر علاقه‌مند به نقاشی کودکان نمی‌تواند از کنار آن به سادگی بگذرد.
خانواده‌ای که در حال کشت در زمین زراعی هستند، دیواری که بر روی آن شاخه‌های انگور چشم‌نوازی می‌کند به همراه کودکانی در حال چیدن انگور و گربه‌ای که بر روی دیوار به سوی پرندگان خیز برداشته است از جمله این عناصر است.
در همین حال در این رقابت معتبر بین‌المللی در سال ۲۰۱۱ با موضوع “هدایایی از کره زمین”، دو کودک و نوجوان دیگر ایرانی نیز به نام‌های فاطمه عسگری از اصفهان و روژین محمد بیگی ۱۳ ساله از گیلان‌غرب در استان کرمانشاه موفق به دریافت دیپلم اقتخار شدند.

 

 

داستان های ملیکا

این ها هم چندتا از قصه هایی هستند که ملیکاگلی نویسنده خردسال ایرانی نوشته است:

خیّاط خیّاط

     دوخواهردوقلو بودند، که به جزخرابکاری کار دیگری بلد نبودند. یک ­بار تصمیم گرفتند آشپزی کنند، یک آشپزی دوقولویی! معلوم است غذا یا شور بود یا بی ­نمک.

     آن­ ها درآشپزی هم مثل کارهای دیگرموفّق نشدند. بعد تصمیم گرفتند خیّاط شوند! یک خیّاطی دونفره!

     آن ­ها یک مغازه زدند و اسمش را گذاشتند: «خیّاط خیّاط» چه اسم عجیبی!

     یکی از دوقولوها لباس را قیچی می­ کرد و دیگری می ­دوخت. وای چه خرابکاریی شده بود. اوّلین لباس را کج دوخته بودند…

     دو­قلوها به­هم نگاه می ­کردند، اما دیگر دیرشده بود. همان موقع مشتری آمد تا لباسش را ببرد و همین­ که چشمش به لباس کج افتاد، گفت:

     «وای چه مدل جدیدی!»

     یکی از دو­قلوها خندید و گفت: «شاید!»

     ازآن به بعد دوقلوها هر روز یک لباس اختراع می­کردند. لباس­ های کج وکوله وعجیب و غریب! آن­ها خیلی زود معروف شدند، چون لباس ­هایشان با همه ­ی لباس­ها فرق داشت. هنوز هم دوقلوها توی­«خیّاط خیّاط» مشغولند، برای همین  هر روز مردم لباس­ های عجیب­تر از روز قبل می ­پوشند!

                                              

       

  ***************************************************************

فرار

                                       

     کتاب کوچولو سرفه می کرد. چشــم هــایش پراز خاک شده بود. اشک در چشـم هایش جمع شده بود. خانم کتاب جلو رفت و دستی به سر او کشید. پدر بزرگ کتاب ها که خیلی قدیمی بود جلو آمد و گفت:

     «لطفاً همه به حرف های من گوش کنید. ما چند سال است که در ایــن قفسه هستیم و هیچ کس ما را نخوانده. همه ما داریــم کم کم از بین می رویم. بیاییــد همگی از اینجا فرار کنیم.»                  
     خانم کتاب سرفه ای کرد و گفت: «هر جا که برویم همین طور است.»
     کتاب کوچولو که اشک هایش می ریخت، گفت: «من شنیدم که توی شهـر کناری همه کتاب می خوانند.»                      
     کتاب های دیگر هم گفتند: «آره ما هم شنیدیم.»

پدر بزرگ کتاب ها گفت: «زود باشید تا کسی از خواب بیدار نشده، از این جا برویم.»

     کتاب ها به سرعت دست هم را گرفتند و از آن شهر فرار کردند. بچــه های عزیز شاید کتاب ها به شهر شما بیایند. زود باشید…

           تقدیر شده ی جشنواره ی کشف لحظه ها (به همراه داستان رئیس جدید)– تهران

***********************************************

 رئیس جدید                                                 ملیکا گلی

یک روزحیوانات جنگـل تصمیـم گرفتند برای جنگل شان رئـیسی انتخـاب کنند!  جوجه تیغی پرید وسط وگفت: «من رئیس می شوم!» 

آقا فیـله گفت: «بـه شرطی که تیغ هـایت را دربیاوریم، چـون وقـتـی عصبـانـی می ­شوی  تیغ­هایت را در بدن حیوانات فرو می کنی!»

امّا جوجه تیغی قبول نکرد.

آقا خرگوشه پرید وسط و گفت: «من رئیس می شوم!»

حـیوانات گفتـند: «تو گـوش هـایت بلـند اسـت، وقـتی عصبـانی می شـوی بـا گوش­هایت حیوانات را می زنی!»

آقا فیله گفت: «من از همه بزرگ ترم، پس من رئیسم!»

حیوانات گفتند: «به شرط این که عاج ها یت را بکنیم!»

 امّا آقا فیله قبول نکرد…

 یک دفـعـه آقا شیـره که پشت بوته ای پنهان شده بود پرید وسط، غرشی کرد و گفت:

«جمع کنید، ایـن مسخـره بازی ها چیست!؟همه می دانند من رئیس جنگلم!»

حیوانات هرکدام به سوراخی رفتند…